X
تبلیغات
وطنم پاره تنم... - خدا حافظ آرزوهای کودکی من...وسلام شیرین ترین رویای من وطنم

وطنم پاره ی تنم ای زادگاه میهنم         بر خاک تو بوسه می زنم  ایران

وطن مرزهای قلب من است محدوده ای که در آن به شدت حس ناسیونالیستی می کنم وطن من در روزهای بیم و امید بسیاری زیسته، مردان و زنانش خون دل ها خورده اند و مصیبت های بزرگی را در طول تاریخ به دوش کشیده اند و در خستگی مفرط جان دادند تا فریا د بر آورند  ای ایران .... 

نسل های قبل از ما چه بهای سنگینی پرداخته اند تا ایران بایستد تا من بگویم ایرانی هستم . کوله بارم  درد و رنجی است به بزرگی نسل ها که بر دوش می کشم و تا خواستم لب بگشایم که س و خ ت م بر لب جاده حوادث چنان ساکتم کردند تا در اغمایی ابدی به پاره تنم بیاندیشم ودم نزنم. واین منم با ادامه زندگی با نیمه غایب وجودم ورنج هایی طولانی به وسعت تاریخ کهن میهنم....

می نویسم که این روزها تنها سلاحی که در دست دارم همین قلم است و آن را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد زیرا در این بیش از یک دهه که نام...... را با خود یدک می کشم آموخته ام که تنها این قلم است که صلاح و حرمت انسان ها را به ارمغان خواهد آورد.

سلام بر ایران قشنگم! سلام به اسطوره های دیروز و نا اسطوره های امروز. سلام به دستان هنرمند دیروز و بی هنر امروز. سلام به بعضی بی خیالان امروز و بی خیال ترین های فردا. دلم از خیلی ها پر است. همه را نمی گویم؛خیلی ها.

دردهای بزرگی بر روی قلب  کوچکم احساس می کنم و در این میان تنهایی من و تو هر روز بیشتر و بیشتر می شود.

چندی است که امواج دردی بی انتها قلبم را طوفانی کرده است، من همان پرنده کوچک خوشبختی ای هستم که با پرواز به سوی اوج، کم کم آشیانه را به خاطره ها سپردم...

آرزوهای کودکی

کودکی من و تو چقدر زود بزرگ شد. آرزوهای پسر ...... ساله ای که امروز در خاک پاک وطن به انتهای خط رسیده است ، همان کودکی من و تو است که همینجا به پایان می رسد. 

روزهای سختی است، روزهای دگرگونی، هیجانات ناخوشایندی که پایانش نه زمان مشخصی دارد و نه مکان مشخصی...

دیروز که..... ساله شدیم را به یاد می آوری؟ سرخوش بودیم از جوانی ، اما امروز ...... ساله فرسوده ای هستیم که کودکی هایمان به شدت دچار قصه های تلخ زندگی، دوری، مهاجرت، سکته، طلاق،فساد ، بیماری، فقر،اعتیاد، اعتراض، فحشا ،دروغ و ... شده است. 

وای و بیداد از این دنیا که راه ناهمواری است، همیشه ناهموار بوده از ازل تا ابد، از کودکی من و تو تا به امروز. 

روزهای سختی است، روزهای تصمیم گیری است برای کمتر نابود شدن، روزهای سخت ماندن یا رفتن، سکون یا حرکت... روزهای انتخاب است، انتخاب بین رفتن یا ماندن...انتخاب بین خاموشی یا سکوت وانتخاب..... 

روز لباس سیاه بر تن کردن و با شب درآمیختن است، برای نشان دادن سیاهی قلب های کوچک من و تو... 

روزهای خستگی است، صف های طولانی برای خرید یک رختخواب گرم و آرامشی سرد ویخ زده...

روزهای نوشتن آرزوهاست، وعده هایی که جدا از رنگشان ، نشان دیگری از بهار ندارند...

بهارمان پاییز شده، برگهای فرسوده دیگر بر زمین نمی افتند، هوا نیست، فضا تنگ است، برگهای جوان نمی رویند، در نطفه از بی آبی خفه می شوند... 

بهار، سرما به ارمغان آورده و این همان تن کودکی من و تو است که بین زمین و آسمان تاب می خورد، یخ کرده، سرد شده است...

هیچ کس و همه، نظاره گر اعدام آرزوهای من و تو هستند، چه بی صدا و مظلوم کودکی های من و تو کشته می شوند... 

گوشه و کنار جوانه هایی سبز می شوند، بزرگان حقیری که ریشه دوانده اندو... من و تو حتی سربازان این شطرنج هم نیستیم، هر چه هست سبزی جوانه نیست، تنها رخ های بی پروای سیاه و سفید اند که بازی را از آن خود کرده اند. 

قلبم درد می کند از ناهماهنگی این روزگار، وصل ها هم فصل شده اند، روزهای نفرت از عشق... روزهای جدایی من و تو از کودکی مان...

وطن بی خاک شده، زمین بی خاک، دیگر حرمت ندارد؛ لاله ها در گلخانه ها می رویند... این کودکی من و تو است که با دستان بی پینه باغبان، پرپر می شود... 

روزهای  ویرانی عمارت است، حرمت میز و تخته مدرسه و روزهای کودکی من و تو شکسته شد... الفبای فارسی دیگر الف بی کلاهی است که کودک و بزرگ نمی شناسد...

 

روزهای شعار نویسی است بر روی شیشه های مه گرفته ای که با یک « ها» پاک می شوند...

روزهای انتخاب وطن است، منو تو باید انتخاب کنیم یا کودکی هایمان یا این قلبهای سیاه پر کینه را.... 

+ نوشته شده توسط بهرام در سه شنبه هفدهم فروردین 1389 و ساعت 23:22 |


Powered By
BLOGFA.COM